عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطرههاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه
بوتهی یاس بابا جون هنوز
گوشهی باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطرههاشون به جا میمونه
تسبیح و مهر بیبی جون هنوز
گوشهی طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطرههاشون به جا میمونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ما ها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا میدونه
کاری نمی شد کرد استاد عزیز همون جا جلوی چشم بنده پایان نامه ۱۰۰ صفحه ای رو در عرض یک ساعت مطالعه کردند و کمی! ایراد گرفتند. کارد بهم می زدی خونم در نمی اومد.
آخه اون روز ۳ شنبه بود و ما تا ۵ شنبه بیشتر وقت برای تأیین داور نداشتیم.