پرش به محتوا

بایگانی

دسته بندی: خاطرات

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره‌هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا می‌دونه

بوته‌ی یاس بابا جون هنوز
گوشه‌ی باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا می‌دونه

میرن آدما از اونا فقط
خاطره‌هاشون به جا میمونه

تسبیح و مهر بی‌بی جون هنوز
گوشه‌ی طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا می‌دونه
خودش کجاهاست خدا می‌دونه
می‌رن آدما از اونا فقط
خاطره‌هاشون به جا می‌مونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ما ها بعدها چه یادگاری می‌خواد بمونه
خدا میدونه

ادامه مطالعه …

این قسمت از نوشته فقط برای کاربران عضو قابل دسترس می باشد.

ادامه مطالعه …

بالاخره انتظار دو ماهه به سر رسید و وقت دفاع از پایان نامه رسید. از شنبه ی گذشته یعنی ۸۸/۶/۲۱ مشغول تدارک برای روز دفاع بودیم. اگه یادتون باشه در این جا گفتم که بالاخره استاد راهنما قبول کرد که ما نسخه ی آماده شده ی پایان نامه رو براش ببریم و به دلیل مشغله ای!! که داشت یک هفته برای خوندنش زمان خواست. وقتی بعد از یک هفته برای گرفتن نسخه ی اصلاح شده پیشش رفتم، در کمال ناباوری فهمیدم که اصلاً پایان نامه رو هم باز نکرده!  Shock  کاری نمی شد کرد استاد عزیز همون جا جلوی چشم بنده پایان نامه ۱۰۰ صفحه ای رو در عرض یک ساعت مطالعه کردند و کمی! ایراد گرفتند. کارد بهم می زدی خونم در نمی اومد.  Mad آخه اون روز ۳ شنبه بود و ما تا ۵ شنبه بیشتر وقت برای تأیین داور نداشتیم.
- این نسخه رو اصلاح کنید و شنبه برام بیارید.
- استاد ما تا پس فردا بیشتر وقت نداریم!
- مشکل شماست!
- من فردا نسخه ی تکمیل شده رو براتون میارم.
- مسئله ای نیست، ولی من زودتر از شنبه نمی تونم تحویلتون بدم!

ادامه مطالعه …